87/09/20
به احترام عروسك هاي سوخته هباء
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام هباء
شرمنده ام از اینکه نامه ام انقدر دیر به دستت می رسد ، شرمنده ام از اینکه حرفهایم هم حتی بوی گاز می دهند ، و شرمنده تر از اینکه تو آنجایی و من ... اینجا
راستش اصلا اشتباهی نام تو را بالای این صفحه نوشتم ، نامه برای تو نیست ، برای خودم است ، برای خودم که گاز نه همه اطرافم را که همه شریانهایم را پر کرده و اکسیژن خونم را گرفته ، برای خودم که گاز خفه ام کرده ، به خلسه ام برده و آنچنان به رکودم انداخته که حتی تاب گریختن از حوالی اش را ندارم
هباء بگذار یک کار دیگر کنیم ...
بگذار خیال کنم تو خواهر کوچکتر منی ، بگذار تو را روی پایم بخوابانم حتی اگر لباست بوی گاز بدهد و بعد فکر کنم تو عروسک کوچک منی که " هنوز " نسوخته ، و بعد برایت قصه ...
نه ! من حرفی برای گفتن ندارم ، بگذار من سرم را روی شانه لباس تو بگذارم و تو من را به جای عروسک سوخته ات ناز کنی و برایم حرف بزنی شاید مثل عروسک چوبی پدر ژپتو ، صدایت اثر کند و بیدار شوم از این گازگرفتگی موهوم و خودم را نجات دهم از این خلا کشنده ، تا شاید بیدار شویم از این گازگرفتگی موهوم و خودمان را نجات دهیم از این خلا کشنده .

هباء برایم قصه محمد را بگو با پدرش ، قصه ابراهیم را که پاهایش با ضربه هلی کوپتر شکسته بود ، از جمال که با ماشین عروسی اش رفت بین حجله نشینان بزم شهادتش ...
هباء تو قصه زیاد بلدی ، از قصه های من که بیشتر بلدی ، قشنگ ترند قصه های تو از حکایت سفید برفی و سیندرلا و شاهزاده خانوم ... قصه های تو انگار واقعیت اند آنچنان که گاهی شک می کنم تو قصه می گویی یا واقعیت !!!!!
هباء راستی نگفتی شیشه های خانه تان که خرد شد دستت را برید یا نه ، من از خون می ترسم ، از تاریکی شب ، از صدای رعد و برق ، از اخمهای بابا ...
تو که نمی ترسی . می ترسی ؟!!! از تکه تکه بدن پدرت می ترسی ؟! از ظلمت غزه هراس داری ؟! از صدای بمب وحشت می کنی ؟! از وحشیگری سربازها چطور ؟!
هباء می بینی ؟! انگار مرگ راحت تر از هشیاری و فرار از بوی گاز است . هباء من به بی حسی و لمسی خو کرده ام . هباء من عادت کرده ام سکون و سکوت را تجربه کنم
هباء بیا و در حقم خواهری کن ... یا نه اصلا بیا و در حقم مادری کن ... به عوض لالایی ، جای قصه ، یک سیلی مادرانه بزن توی گوشم تا بیدار شوم ... از همانها که از عشق زیاد نشئت گرفته ... بزن توی گوشم تا یادم بیفتد این غزه نیست که سر پا می میرد
تا یادم بیفتد این غزه است که سرپا ایستاده و چگونه مردن یادم می دهد
تا یادم بیاید این منم که بی روح ، که بی حس ، که بی عشق دارم مثلا زندگی می کنم
تا یادم بیاید من مرده ام ...
بیا هباء !
بیا و در حقم مادری کن ...
***
پ.ن ۱ : زنگ بيداري اين حادثه اينجاست ... كمي زنده شويم : عروسكهاي سوخته هباء
پ.ن ۲ : از تمامي دوستاني كه راه درمان را در قلم جسته اند تقاضاي نوشتن دارم :
جايي ميان ابرها،سكوت،ميم.غريب ،جناب سلمان،جناب امين ، خاتون،هيوا،لطيف لم يزالي
یا علی
