X
تبلیغات
قاف

87/12/25

یک کلام ، و السلام

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

زین پس قاف را در "خانه خودش " بخوانید !

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

یا علی

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   • 

87/12/23

امسال انتظار را یاد نگرفتیم ، سال بعد چه ؟!!!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

حرفهای که تکراری می شوند

غصه ها که عادی می شوند

شعر ها که بی صدا می شوند

وقتی که حتی اتفاقها معمولی می شوند

بارانها از سر تکرار می بارند و بهارها از سر عادت گل می کنند

وقتی همه رزوهای تقویمت مثل هم می شوند ، شنبه با جمعه فرقی نمی کند ، زمستان با بهار ، امسال با پارسال

وقتی به آسمان یکجور نگاه می کنی ، به خودت یکجور نگاه می کنی ، و حتی به خدا ...

و می خواهی زندگی را سخت نگیری تا زندگی بر تو سخت نگیرد ، و لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند ، بهار هر وقت دلش خواست بخندد و زمستان هر وقت خواست دلش بگیرد ...

آن وقت مثل سنگریزه ای در دل کوه گم می شوی بدون آنکه کمترین اثری بگیری ، یا کمترین اثری ببخشی

مثل یک روز بی خاطره به پایان می رسی بدون آنکه حتی لحظه ای در حافظه ای ثبت شده باشی

اما خاطر خدا هم که شده اینقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو

و کمی هم جرئت دریا شدن داشته باش

***

پ.ن ۱ : متن از من نبود اما بر دل من خیلی نشست

پ.ن ۲ : این آخرین جمعه ای بود که باز هم منتظر نبودیم ، وگرنه منتظر می آمد !

پ.ن ۳ : قصه ۸/۸/۸۸ را شنیده اید ؟! امیدوارم همه مان زائر باشیم آن روز

پ.ن ۴ : لحظه سال تحویل خیلی دعایم کنید ، خدا دیشب آب پاکی را روی دستم ریخت ، نگرانم !

پ.ن ۵ : سال سرشار از شناخت برایتان آرزومندم

یا علی

 

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   • 

87/12/05

فان لم اکن اهل لذلک ، فانت اهل ذلک

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

باورش سخته !

هر بار خودم تا دم آخر امید داشتم

اما این بار وقتی خودم هم نا امید شده بودم از راهی شدن ، دیگر امیدی به رفتن نبود

اینجاست که آدم در کار خدا می ماند

می ماند که اگر از قدر امید تو هم بزرگتر است یعنی ...

آنگاه لال می شوی و تنها جمله ای که بر زبانت می ماند می شود یک کلمه

" الله اکبر "

خدا بزرگتر از همه توهمات کودکانه توست

" الله اکبر "

همین

یا علی

 

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   • 

87/11/28

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام ؟؟؟

 

بسم الله الرحمن الرحیم

من نمی خواهم که ای یزدان پاک

گنج و سیم و زر فراوانم دهی

یا کرم فرموده و در زندگی

حشمتی همچون سلیمانم دهی

یا که بعد از مرگ من در آن جهان

غرفه ای از باغ رضوانم دهی

بلکه خواهم آنچه را دادی به من

گیری و یک ذره ایمانم دهی

همین

یا علی

 

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   • 

87/11/13

حالم من عادی است

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

من خوبم .

خوب خوب خوب .

نه دیگر گریه می کنم ، نه قلبم تیر می کشد ، نه سرم فوران می کند .

اصلا انگار نه انگار ...

یک کوله تجربه دارم که روی شانه های شکستنی ام سنگینی می کنند و نمی شکنند .

یک عالمه خاطره دارم که روی دل خسته ام مانده اند و خسته ام نمی کنند .

یک خروار حرف دارم که توی گلوی خشکیده ام جا خوش کرده اند و خشک نمی شوند .

اما من خوبم .

خوب خوب خوب .

نه عشقی در دلم مانده نه نفرتی ...

نه آشنایی ، آشنایی می دهد و نه غریبی ، غریبی می کند با من و دلم .

راستش را بخواهید ، دلم را با همه عشق و نفرتهایش چوب حراج زدم و خلاص !!!

همه بدیها را به خوبیش بخشیده ام تا همه بدیهایم را به خوبیش ببخشد ، شاید ...

و همه خوبیهایش را ...

گشتم ، ولی هیچ چیزی نیافتم تا ...

بگذریم !

کم کم تاب و توانم بر گشته  ...

همه تاب و توان ۲ ساله ام که ذره ذره هرز رفته بود توی کوچه پس کوچه های حقیر خاک ...

همه تاب و توانم بر گش...

نه !

همه همه اش هنوز برنگشته !

کسی چه می داند . شاید دیگر هیچ گاه برنگردد تمام شور جوانی ام  ...

ناراحتش نیستم ...

اما ...

این وسط ، یک چیز حسابی آزارم می دهد ...

" قلم " ام بر نمی گردد ...

می نویسم ، هر روز و هر لحظه !

حتی بیش از پیش !

حتی گاهی خیلی بیشتر از گذشته ها به دلم می نشیند اما ...

دلم را راضی نمی کند !

گمانم دلش شکسته ...

قلمم حرمت داشت !

هر هرزه ای را نمی نوشت !

هر دروغی را جاری نمی کرد !

هر اشتیاقی را نمی نگاشت روی کاغذم !

اما قلمم ...

دلش خیلی شکست آن روز !

به خیلی بی حرمتی ها ، به اشتیاقی هرزه به دروغ متهم شد !!!

قلمم را هنوز هیچ دست متبحری نتوانسته بند زند ...

قلمم را و ...

با این همه حالم خوب است .

خوب خوب خوب .

همین

یا علی

 

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   • 

87/11/01

آشتی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

آدم وقتی همه چیزش "قلم" باشد ، از سر دلتنگی با قلم قهر می کند و از سر سرخوشی با قلم آشتی ... و من با قلم ، این روزها حرف زیادی برای گفتن نداشتیم .

حالا اما ، آنقدر حرف دویده لابلای ذهنم که قلم نمی تواند پا به پایشان بدود و جاری شود از واژه .

این روزها تمام وجودم تمناست ، از یکی که انگار چشمک زده به چشمهایم ... همانها که دخیل بسته اند چند سالی گوشه دلش تا شاید به رحم بیاید و تا دلم قدم رنجه کند ، بی زحمت !

این روزها تمام وجودم تمناست .

و من با شیطنت های همیشگی ام ، مثل سد ، روبروی اشکهایم ایستاده ام تا بخندند .

آنجا که تمنایش را دارم ، مثل همان جایی است که به دل مقیمش هستم .

تنها و تنها جایی که من ، " من " هستم و نیستم ، اصلا " هستم " و " نیستم " و با تمام وجود به بودنم و بودنش می بالم .

آنجا که تمنایش را دارم ، آنقدر از من دور شده که کم کم نگران دلم می شوم از دوری اش ، ولی امیدم قطع نمی شود از قربت غریبش و دلم حسابی هوایی اش می شود .

این روزها تمام وجودم تمناست ، تمنای هوایی شدن !

تا شاید دلش به رحم بیاید و راهیم کند به آنجا که ...

هنوز برای " آنجا " واژه پیدا نکرده ام !

***

پ.ن : تمام قصه غزه مباهات بود ، به اینکه مسلمان می میرد و از " مرگ " نمی گریزد . وقتی همه آن نامسلمانان را می دیدم که از مرگ ، با چه وحشتی ، فرار می کنند به بودنم ، انسان بودنم ، مسلمان بودنم افتخار می کردم و این حس غرور بیشتر می شد ، وقتی یادم می آمد من " شیعه " هستم ، مذهبی که قربانی شدن افتخارش است ... بعد آرام آرام زیر لب زمزمه می کردم :

*** جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم ***

***** این متاعی است که " هر بی سر و پایی " دارد *****

یا علی

 

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   • 

87/10/21

فعلا همین

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کربلای غزه

گالری غزه

 

یا علی

 

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   • 

87/09/26

به احترام دلهای سوخته غزه ...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 gaza 

 

یا علی

 

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   • 

87/09/20

به احترام عروسك هاي سوخته هباء

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام هباء

شرمنده ام از اینکه نامه ام انقدر دیر به دستت می رسد ، شرمنده ام از اینکه حرفهایم هم حتی بوی گاز می دهند ، و شرمنده تر از اینکه تو آنجایی و من ... اینجا

راستش اصلا اشتباهی نام تو را بالای این صفحه نوشتم ، نامه برای تو نیست ، برای خودم است ، برای خودم که گاز نه همه اطرافم را که همه شریانهایم را پر کرده و اکسیژن خونم را گرفته ، برای خودم که گاز خفه ام کرده ، به خلسه ام برده و آنچنان به رکودم انداخته که حتی تاب گریختن از حوالی اش را ندارم

هباء بگذار یک کار دیگر کنیم ...

بگذار خیال کنم تو خواهر کوچکتر منی ، بگذار تو را روی پایم بخوابانم حتی اگر لباست بوی گاز بدهد و بعد فکر کنم تو عروسک کوچک منی که " هنوز " نسوخته ، و بعد برایت قصه ...

نه ! من حرفی برای گفتن ندارم ، بگذار من سرم را روی شانه لباس تو بگذارم و تو من را به جای عروسک سوخته ات ناز کنی و برایم حرف بزنی شاید مثل عروسک چوبی پدر ژپتو ، صدایت اثر کند و بیدار شوم از این گازگرفتگی موهوم و خودم را نجات دهم از این خلا کشنده ، تا شاید بیدار شویم از این گازگرفتگی موهوم و خودمان را نجات دهیم از این خلا کشنده .

بخوان كلام تو از هر كلام زيباتر ...

هباء برایم قصه محمد را بگو با پدرش ، قصه ابراهیم را که پاهایش با ضربه هلی کوپتر شکسته بود ، از جمال که با ماشین عروسی اش رفت بین حجله نشینان بزم شهادتش ...

هباء تو قصه زیاد بلدی ، از قصه های من که بیشتر بلدی ، قشنگ ترند قصه های تو از حکایت سفید برفی و سیندرلا و شاهزاده خانوم ... قصه های تو انگار واقعیت اند آنچنان که گاهی شک می کنم تو قصه می گویی یا واقعیت !!!!!

هباء راستی نگفتی شیشه های خانه تان که خرد شد دستت را برید یا نه ، من از خون می ترسم ، از تاریکی شب ، از صدای رعد و برق ، از اخمهای بابا ...

تو که نمی ترسی . می ترسی ؟!!! از تکه تکه بدن پدرت می ترسی ؟! از ظلمت غزه هراس داری ؟! از صدای بمب وحشت می کنی ؟! از وحشیگری سربازها چطور ؟!

هباء می بینی ؟! انگار مرگ راحت تر از هشیاری و فرار از بوی گاز است . هباء من به بی حسی و لمسی خو کرده ام . هباء من عادت کرده ام سکون و سکوت را تجربه کنم

هباء بیا و در حقم خواهری کن ... یا نه اصلا بیا و در حقم مادری کن ... به عوض لالایی ، جای قصه ، یک سیلی مادرانه بزن توی گوشم تا بیدار شوم ... از همانها که از عشق زیاد نشئت گرفته ... بزن توی گوشم تا یادم بیفتد این غزه نیست که سر پا می میرد

تا یادم بیفتد این غزه است که سرپا ایستاده و چگونه مردن یادم می دهد

تا یادم بیاید این منم که بی روح ، که بی حس ، که بی عشق دارم مثلا زندگی می کنم

تا یادم بیاید من مرده ام ...

بیا هباء !

بیا و در حقم مادری کن ...

***

پ.ن ۱ : زنگ بيداري اين حادثه اينجاست ... كمي زنده شويم  : عروسكهاي سوخته هباء

پ.ن ۲ : از تمامي دوستاني كه راه درمان را در قلم جسته اند تقاضاي نوشتن دارم :

جايي ميان ابرها،سكوت،ميم.غريب ،جناب سلمان،جناب امين ، خاتون،هيوا،لطيف لم يزالي

یا علی

 

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   • 

87/09/17

اگر در عرفات او را شناختی در قربان فدایی اش می شوی ...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

هوا سرد بود ؛ سوز عجیبی داشت ، عجیب می سوزاند . اما آنچنان گرمایی در آغوشمان کشیده بود که مست شده بودیم . آنقدر مست که باورمان نمی شد کجا هستیم .

من و عزیزی با هم بودیم ... حتی بار سفر هم نبسته بود اما راهی شده بودیم ؛ هیچ یادم نمی رود ساعت 5 حرکت بود و من ساعت 5/3 اجازه رفتن را گرفتم ، بالاخره !

تا دم در خانه دویدم ، دو سه تکه وسیله انداختم توی ساک و بی وقفه غسل زیارت کردم . تا محل حرکت ماشینها را هم دویدم ... دیر نشد . وقتی ماشین حرکت کرد هم من سوار بودم هم دوستم ؛ من چند تکه ای با خودم برده بودم ولی او از من هم تهی تر آمده بود گمانم .

شب قبلش رفتیم و دو سه تا تکه ضروری را از همانجا خریدیم هوا سرد بود ؛ سوز عجیبی داشت ، عجیب می سوزاند . اما آنچنان گرمایی در آغوشمان کشیده بود که مست شده بودیم . آنقدر مست که باورمان نمی شد کجا هستیم .

دو شب پیشترش این چند بیت را نوشته بودم : محتاج یک سلام ز باب الجواد تو ...

و شب عرفه بین خلوت خودم و ورق پاره هایم نوشتم : بابت جواب سلام ، سپاس .

***

توی صحن نشسته بودیم و بی پرده حرف می زدیم ، هنوز دعا شروع نشده بود ، آنقدر روی لبم خنده بود که اشکهای پشت دلم مجالی برای بروز نداشتند ، فقط خودش می دانست توی دلم چه بلوایی به پاست ، توی صحن نشسته بودیم و بی پرده حرف می زدیم هوا سرد بود ؛ سوز عجیبی داشت ، عجیب می سوزاند . اما آنچنان گرمایی در آغوشمان کشیده بود که مست شده بودیم . آنقدر مست که باورمان نمی شد کجا هستیم .

بسم الله دعا را که خواندند بغض آسمان ترکید ، برف و باران همه را بیتاب کرده بود.همه این سو و آن سو می دویدند اما انگار مست گرمایش بودیم و جم نمی خوردیم . دو تایی زیر پتوی سبزی که حالا خیس اشک بود یخ کرده بودیم بین آغوش گرم خدا ...

همراهی بعضی ها قشنگ است وقتی هستند هم نیستند ، انگار برای خلوتت حرمت قائلند آنچنان که برای خلوتشان حرمت قائلی . اصلا انگار آنجا زیر آن پتوی سبز خیس از اشک تنهای تنها نشسته بودم توی صحنی که خیس تر از پتو بود ... از برف ، از باران ، از اشک و من سرشار بودم از خنده های اشک آلود .

***

فردا روز تکرار همه خاطره هاست ... و من دیگر خنده ای ندارم تا با اشکهایم تبرکشان کنم . حالا خیلی چیزها عوض شده ، نه من دیگر همان من ام و نه ...

بگذریم ، همه حرفها گفتن ندارند !

فردا روز تکرار همه خاطره هاست ... هوا سرد است ، سوز عجیبی دارد ، عجیب می سوزاند اما دیگر آن گرمای مأنوس در آغوشمان نکشیده ، به وضوح گذشته !!!

حالا سرما بین استخوانهایم جولان می دهد و من ، به هر دری می زنم تا راهی به آغوشش بیابم .

صدای نقاره را از تمام لحظه های بی نظیرم و دو سال پیشتر از این به دوش می کشم ، همیشه . و حالا به شوق نه صدای نقاره ، که صدایی که در گوشم فریاد می زند " آی جاهل ستمکار ! تو بار این امانت را پذیرفته ای ... " امشب را صبح می کنم ، صبح را ظهر ، ظهر را اشک تا غروب کند آفتابی که مقدمه عاشوراست .

***

راستی که نماز عید قربان روی فرشهای خیس و صحن یخ زده ای که کف دستان گرم گرم گرم خود خود خداست حال و هوایی دارد که فقط خودش می داند و بس !

 اگر یادتان بود و باران گرفت

دعایی به حال بیابان کنید

 یا علی

  

نوشته شده توسط مولود قدر |  لینک ثابت   •